تبلیغات
دنیای عشق - داستان عشق موسی مندلسون...
تاریخ : یکشنبه 22 فروردین 1395 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : asal

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرومت داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرومت از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»

فرومت سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

 

نتیجه اخلاقی1:
راست است كه دخترها از گوش خر می شوند و پسرها از چشم

نتیجه اخلاقی2:
ای تو روح هرچی مرد قالتاقه

 

نتیجه اخلاقی 3:

هیچگاه زود نباید قضاوت کرد، موسی مندلسون در کنارفلسفه بافی هایش تجارت و بیزینس هم می کرد

و تاجر موفق و متمولی بود پس فرومت همینجوری هم بله را نگفته است. آره داداش ، اینجوریاس!